گاهی اوقات پر از حرفی! ور و ور و ور و ور! دوست داری تمام مخت را خالی کنی روی صفحه صفحه ای که همیشه با تو غریبه بوده و ترجیح داده ای کلماتت همانجا بمانند و بقیه ی مغزت را بجوند بجوند و بجوند تا شاید خودشان راهی برای بیرون آمدن پیدا کنند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ ن : اجازه خدا ؟؟ "گاهی باید سکوت کرد شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد" اما امان از روزی که خدا هم با تو سکوت کند!!! در برابر آدمهای بی منطق فقط باید سکوت کرد! ... و انا یا مولای فیهِ ضیفُکَ و جارُک ـــــــــــــــــــ خوش به حالِ زمان " گاهی پای مان از گلیم مان دراز تر می شود "
میشه من ورقمو بدم ؟
می دونم وقت امتحان تموم نشده !
ولی من دیگه خستــــــــــــه شدم !!!
.
پس چرا بیقرارند جمعههام؟
اگر مهمانِ شمایم
و پناهندهی به شما؟!
.
فَاضِفنی و اَجِرنی
که صاحبش تویی.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:24 توسط ترنم باران| |
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 10:38 توسط ترنم باران| |
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 14:21 توسط ترنم باران|
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 19:41 توسط ترنم باران|
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:54 توسط ترنم باران| |



